هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

عاشقانه ای برای مهگلم

سلام عشششششققققققققق عمهههههههه مهگل نازم خوش اومدی به قلب عمه دختر نازنینم نمی دونم در نهایت همین اسم رو روت می ذارن یا نه اما بدون برای عمه همیشه مثل ماه می درخشی و مثل گل زیبا و خواستنی هستی مهگلم روزی که به دنیا بیای مطمئنم یکی از قشنگترین روزاست حتما همه چیز خوب و عالیه همه خوشحالن حتما تو اغوش مادر مهربونت می درخشی و پدرت از فرط خوشحالی چشماش برق می زنه می بینم که تو اون روز همه با خوشحالی به تو خیره شدیم و منتظریم تا چشمات و برامون باز کنی و هدیه هم همش ذوق می کنه و برای بغل کردنت بهانه می گیره عشق عمه شاید یه روزی با هدیه بشینین کنار هم و این وبلاگ و بخونین اون روز می خوام بدونی که اسمت رو درست کنار اسم هدیه تو قلبم گذاشت...
12 شهريور 1393

خبرهای خوش

سلام عشقم تقریبا اواسط خرداد بود که زندایی مریم بهمون زنگ زد و بی مقدمه گفت سلام عمه خانم راستش اولش مخم هنگ کرد اما بعد فهمیدم که جریان از چه قراره خلاصه که حسابی ذوق کردم اما تا امروز چیزی ننوشتم تا از همه چیز مطمئن بشم خدا رو شکر تا به حال همه چیز رو به راه بود و همه ازمایشا هم سالم بود وخلاصه این نی نی خوشگل ما بلاخره رخ نمود دیروز فهمیدیم که باید منتظر یه دختر خوشگل زیبا تر از ماه و خوشبو تر از گلها باشیم دختر نازم حالا دیگه یه خواهر دیگه داری خیالم راحت شد از این که اگه یه روز غصه داری هم زهرا دختر عمت هست و هم دختر داییت خلاصه یکی هست بهاش درد دل کنی نفسم دایی جون احتمالا اسم دختر نازشو مهگل می ذاره ایشالا قدمش مبارک با...
12 شهريور 1393

روز دختر

سلام عشقم دختر قشنگم امروز روز دختره  روززتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارررررررررررررررررک ایشالا 10000 تا روز دختر دیگه رو بگذرونی عشقم امروز یه کم سرما خوردی البته با اینکه من مخالف بودم بازم اسرار کردی و رفتی مهد اما از وقتی برگشتی خوابیدی ایشالا زود خوب بشی نفسسسسسسسسسس دوستت دارم
6 شهريور 1393

ماجراهای مهد کودک

سلام دختر نازم این روزها بر خلاف تصور من که فکر نمی کردم به این راحتی به مهد کودک عادت کنی می ری مهد کودک و خیلی هم علاقه داری  از بین بچه های کلاس بیشتر از بقیه اسم گوهر و ذها و امیر مهدی رو میاری البته میگی یکی از دوستام چشماش تمیزه واما من اونی که چشماش سیاهه دوست دارم احتمالا یکی از بچه های چشمای خیلی روشن داره اما من نمی شناسمش خلاصه بگم گلم خیلی مشتاقانه می ری مهد کودک و اصلا هم اعتراض نمی کنی دختر قشنگم هفته ژیش روز 5 شنبه رفتیم ورامین و شنبه برگشتیم البته عمه پانی هم همراهمون بود و مسیر رفت عمو جابر اینا هم بودن که شما و اریا مهر حسابی اتیش سوزوندین البته علت رفتنمون خیلی خوب نبود چون شوهر خاله پدرت فوت کرده بود و...
1 شهريور 1393

روز چهارم مهد

سلام عشقم امروز چهارمین روزی بود که رفتیم مهد کودک تو سه روز گذشته منم همراهت میامدم داخل اما امروز اولین روزی بود که من داخل نیومدم و خودت تنهایی رفتی اول خوب بود اما تا خاله فهیمه رو دیدی پریدی بیرون و شروع به گریه کردی خلاصه خاله فهیمه بغلت کرد و بردت داخل منم رفتم و از اتاق مدیر تماشات کردم زود ساکت شدی و مشغول بازی شدی و خاله فهیمه هم برات کتاب پیش پیشک که با خودت برده بودی رو خوند خلاصه تقریبا یک ساعت و بیست دقیقه طاقت اوردی البته منم همون جا موندم چون نمی تونستم برم دلم شور می زد بعد هم خاله فهیمه اوردت پایین و تا منو دیدی زدی زیر گریه و کلی گریه کردی و منم بغلت کردم و بوسیدمت و مثل هر روز یه بستنی هم جایزه گرفتی خلاصه که امر...
15 مرداد 1393

مهد کودک

سلام عشقم  چند وقتی بود همه می گفتن بهره بری مهد تا هم از تنهایی در بیای هم بعضی از رفتارات مثل گریه بیش از حد و وابستگیت به من درست بشه  البته من خودمم چون دلم می خواد بعضی کارها رو انجام بدم و همیشه نمی تونم شما رو همراه خودم ببرم همین فکر رو داشتم خلاصه بعد از کلی گشتن و سوال و پرسش مهد آوا رو انتخاب کردیم 1000 دلیل هم داشتم براش  دیروز رفتیم و یه کم تو حیاط بازی کردی امروزم بردمت و البته خودم بودم یه دو ساعتی توی اتاق بازی بازی کردی اما تنهات نذاشتم حالا قراره فردا یه کم تنهات بزارم تا ببینم چه کار می کنی البته بگم عزیزم با اینکه به شما خیلی خوش میگذره و امروز هم خودت گفتی بریم مدرسه و منم بردمت و هنوز هم ازت س...
12 مرداد 1393